خلاصه ای از گذر عمر در سرازیری زندگی

خلاصه ای از گذر عمر در سرازیری زندگی

تجربه های من،از زندگی کنار آدمها
خلاصه ای از گذر عمر در سرازیری زندگی

خلاصه ای از گذر عمر در سرازیری زندگی

تجربه های من،از زندگی کنار آدمها

ته تهش،اینه

اینو ی چندباری توو هرجایی که وبلاگی  داشتم نوشتم


واقعا


!!!آدمها نمی فهمند چی میگی


وقتی باهاشون حرف میزنی

فقط حرفهایی که دوس دارند رو میشنوند

آخر سر هم فقط حرف خودشونو میزنند


ی جورایی،بی تعارف،بگم: هممون همینیم

پرنده

میدونی زندگی هنوزم ادامه داره

عصری دم غروب از کنار درخت کاج

حیاط کارگاه رد که میشدم

دیدم ی صدای پرنده میاد

 ی چیزی شبیه بلبل

وایستادم

عجیب بود چند ساله اینجام

منتظر شدم

تا صدا دوباره بیاد

دقت کردم ی پرنده سیاه با نوک نارنجی بود

که نور غروب رو چشماش برق میزد

تنها بود

توو اون سرما

میون شاخ و برگ پوشیده کاج

صداش

صدای زندگی بود

ایستادم بهش خیره شدم

واقعا سبحان الله

به قدرت خدا


همین پرنده بود از اینترنت پیداش کردمhttps://www.aparat.com/v/r912u5l?refererRef=search

پرسه در دیوانگی

ی جا خونده بودم

وقتی پر میشی از حرف نگفته

چه میدونم

ناراحتی و غمُ

فشار روانیُ

ازین جور داستانها

 

برو کوهی ،جایی ،داد بزن

که آروم بشی

خدایی وسط چله زمستون

کدوم کوهی میشه رفت


تازه بعد داد زدن خطر بهمن هم تهدیدت میکنه


خلاصه

که آروم بگیرید

نگه دارید دم دمای غروب که هوا تاریک میشه

بزنید اتوبان 

ی آهنگی پلی کنید که صداش گام بالا داره

تا میتونید پا ب پاش داد بزنید

امتحان کنید جوابه!!!

:)))


+من الان خوبم،شدیدا توصیه میکنم

++ اگه دستی بر آتش هم داشتید آواز خوندن هم بی تاثیر نیست

پیریِ زود رس


ی وقتا میگم

اگه زندگی باز نشستگی داشت

ماها بخاطر دچار شدن به بدترین نوعش

همین وسطهای عمر، بخاطر سختی و مشقت

زودتر از رده خارج میشدیم



بدی کارکردن برا این قشر سرمایه دار هم اینه

پرستیژ و تشکیلات و دم و دستکشون

ی جوریه که خجالت میکشی بگی

حساب مارو بده 

زنگ بزنی ،پیگیر بشی

به زبون میان میگن چه خبرته به من زنگ میزنی

ما حسابمون پیش یکی باشه شش ماه به شش ماه زنگ نمیزنیم

زنگ نزنی هم

پیش خودشون میگن اینکه پولی نیست

میدم بهش حالا بذار بمونه


خلاصه

توو این بازاره بی سر و ته

چه واسه‌ قشر ضعیف کارکنی چه قشر غنی

چه کار کنی ،چه کار نکنی

هر دوسر رسوای هر دو عالمی


دلم میخواد اینجای قصه زندگیمو

ده صفحه نخونده زودتر ورق بزنم

خیلی دلم میخواد بدونم بعدش چی میشه

رسیدم به اونجاهای کسل کننده،حال بهم زنِ کشدار

از اینا که شبیه ی حلقه تکرار شونده ست

هیچ جا نمیرسوندت

فقط تکرار میشه

اینجاهاشو دوس ندارم...



موعظه و نصیحت

صبح تصمیم گرفتم برم نون بخرم

از من گله نکنید

ی جورایی

اینروزا 

این تصمیمِ جهادی همه ماهاست


ی تعداد پیرمرد بودن

خلاصه یک ساعتی یا حتی بیشتر منتظر موندم که نوبتم بشه

ی تعداد بُریدن، این وسط رفتند


نفر بعد من (ی پیرمرد)که آخرین نفر رو از من پرسیده بود

گفت ی تعدادی رفتن بعد اینا تو کارتت رو بده

بهش گفتم قبل من ی آقای مسنی بود نمیدونم کجا رفته

شاید نوبت مال کسی دیگه ای باشه


توو این گفت وگوهای خاله زنکی بودیم

که یکی گفت ما چند نفر اینجا بودیم بعد شماها اومدید

خلاصه بهشون گفتم من توو ذاتم زرنگ بازی نیست


گذشت و گذشت

 نوبت من شد

همون پیرمرد

گفت بلاخره نوبت توام شد


خجالت نکش این جور جاها باید زرنگ باشی(منظور تا دیدی فرصت بود زود نون میگرفتی که منم میگفتم بعد این من بودم)

گفتم من نمیخوام حق کسی پایمال بشه


همه دو بسته دو بسته نون میگرفتند(البته با دوتا کارت)

ماهم به تقلید گفتیم دو بسته هم به ما بدید

الان که مینویسم

دو بسته نون لواش ،داخل صندوق ماشینه

شاید توو عمرم دومین دو بسته همزمان خریدن نون (مستقیم) از نونوایی باشه

هیچ احساس برنده بودنی در من شکل نگرفته...


ی بغضی توو گلوم هست تیر میکشه به مغزم

همون پیرمرد


به شاطر گفت میشه سه بسته بدید :|