-
وصله ی ناجور :|
پنجشنبه 21 اسفند 1404 13:41
بهش میگم به تل/گرام وصل شدی این چند روز میگه آره ،میگم چجوری میگه فقط برا آیفون میشه(لبخند میزنم) رو گوشیش فیلم پخش میکنه فرو میکنه توو چشمم میگه شاگردای منن(چندتا بچه کوچیک پنج شش ساله) حروف یادشون داده میرم بیرون میگه منم باهات میام دو دقیقه میرم داروخونه میام میبینم با بلوتوث وصل شده آهنگ داریوش ابی پخش میکنه من...
-
بی حساب،کتاب
سهشنبه 19 اسفند 1404 20:42
ی تیکه ابر کشیده آبیِ آبی ی پرنده ای که شکمش زرده با بالهای نارنجی ، توو آسمون پرواز میکنه که اسمش پرندهی بادکنکیِ :))) لابد چون شکمش شبیه بادکنک هستش چهار تا دونه گندم رو هوا همونجوری ایستادن اینجا قانون جاذبه و گرانش زمین مفهومی نداره کی گفته ابرا وقتی میبارن هزاران قطره دارند ابر نقاشیش فقط ی دونه قطره داره :)))...
-
آشفتگی
دوشنبه 18 اسفند 1404 22:16
میدونی آشفتگی فکرام اینجوری پیداست اینکه تمام ارتباط من با دنیا شده چهارتا سایت زپرتی بعد انگار از سر وابستگیم بهشون ۸۴ تا تب مرورگر بازه که چهارهزار مرتبه رفرش شدن :| +ته تهش حس میکنم وسط فیلم سینماییام +ی چیز خندهدار هم بگم،همسرگرامی گیر داده به کالابرگ که ببین اومده برو بگیر فسقلی میگه کالابرگ خودمو آبمیوه میخوام...
-
شاید ،چشمها رو باید شست...
دوشنبه 18 اسفند 1404 13:09
- فسقلی ی عروسک پرندهِ زرد رنگ داره که نوکش نارنجیِ از نظر شباهت و آناتومی چیزی مابین اردک تا طوطی هست از همون ازمنهی قدیم تا خود دیروز بین ما،سر صدا زدن این عروسک اختلاف بود :) تا اینکه فسقلی ی اسم براش انتخاب کرد اسمش پرنده ی خوشبو :))) پیش خودم میگم چی میشه !؟اگه ؛ آدم بره بهشت ی پرنده زیبا رو لمس کنه و حتی بتونه...
-
راهی برا نوشتن
یکشنبه 17 اسفند 1404 18:04
سلام :) امیدوارم حالتون خوب باشه دوستان بلاگفایی که مشکل ایمیل دارند برا ثبتنام سایت های وبلاگ دهی سایت بلاگیکس،تایید ایمیل رو ورداشته،میتونید با ایمیل اکانت بسازید و بعدا که اینترنت درست شد تاییده اش رو فعال کنید منم عضو شدم جای بدی نیست،کلی آدم اینروزا اونجا پناهنده شدن امکانات خوبی هم داره،میشه به راحتی باهاش...
-
روزگارِ دَرهم
یکشنبه 17 اسفند 1404 11:23
اینجا داره ریز ریز برف میباره دلم میخواد عین قصه ها بعد این برف و بوران صفحات زندگیم پنج شش تایی باهم ورق بخوره و برسه ب ی روز صاف و آفتابی میدونی زندگی همینجوری دَرهم ،هم، همچنان ادامه داره دختر فسقلیم چند وقت پیش(شاید از پاییز)،توو ی گلدون پلاستیکی کوچیکِ مشکی ی دونه شمعدونی،یدونه گل مصنویی رز زرد با سبزی شوید،و ی...
-
تلاش برای خوب بودن
جمعه 15 اسفند 1404 20:06
میدونی توو اوج این حس پوچی و این بلاتکلیفی آدمهارو اینجوری دیدم هرکی،توو عالم خودش ، به ی سازی میرقصه ی جورایی واسه خودش خوشه اون پسر مجردی که حتی توو این حال و هوا، از لاس زدن با دخترا لذت میبرد یا اونی که از استرس بقیه قصه ها میساخت که بگه من شجاعم یا اونی که فقط خبرایی که دوس داره رو خونده بود و با اونا تحلیل جامع...
-
مبهم
دوشنبه 11 اسفند 1404 09:13
میدونی حرف واسه گفتن زیاده آدم دلش نمیخواد ،چیزی بگه،یا چیزی از حالش بنویسه که وقتی ی نفر دیگه میخونه،ی غم به غمهاش اضافه بشه چند ماه پیش وسط بحثهای خونوادگی به من میگفتن اخبار نخون،خودتو ازین جور چیزا دور نگه دار میگفتن ما الان تلویزیونم نگاه نمیکنیم بی خبریم،ببین حالمون چقدر خوبه من بهشون گفتم آگاه بودن از محیط...
-
حال عجیب
شنبه 9 اسفند 1404 19:45
ی ضرب المثل کوردی هست با این مضمون که: فقیر رفت ،از سر بدبختی و نداری خودش رو دار بزنه دید ثروتمند جلوتر از اون زندگیشو تموم کرده صبح رفتم فروشگاه مرغ و پنیر و شیر بخرم ی ماشین بی ام دبیلیو دم فروشگاه پارک بود من و چند نفر دیگه فقط چهل دقیقه منتظر موندیم چهارتا سبد بزرگ چرخدارش تموم بشه کاری به تعداد چیزای مسخره ای که...
-
حرف حساب
جمعه 8 اسفند 1404 22:50
دلال بودن اصلا شغل شریفی نیست!!! کاش همه توو هر شغلی بودند رو همون شغلشون سرمایه گذاری میکردند همه شدن دلال هیشکی. کار نمیکنه هیشکی نمیخواد به خودش فشار بیاره واسه خودش چالش بذاره همه شدن دلالِ طلا و دلار حال و حوصله تحلیل دادتای سبک تلگرامی رو ندارم ولی این بابا که اونجا ی ریز میگه تتر بخر بزن تراست ولت یکم بودار هست...
-
بر اساس واقعیت
پنجشنبه 7 اسفند 1404 15:40
دنیای مردها عجیب غریبه امروز ی مشتری خانم برام اومد کاملا مردونه بود بی استرس و مسلط به حرف زدن میون مردها برا خرید پیش همسایه کارگاه رفتیم واقعا احساس خدمت و مهربانی ،عطوفت توو همه مردهای اونجا زنده شد هرکدوم یکجوری پاچه خواری میکردن مرد همسایه که سنش کم نیست بهشون خیره بود گفت قیافتون آشناست قبلنا با داداشتون اینجا...
-
واقعیت
سهشنبه 5 اسفند 1404 14:31
فرآیند بی ارزش شدن پول این شکلیه باد ی هزار تومنی با خودش آورده رو زمین هستش خم نمیشم که وردارمش نه برا خودم نه برا پیدا کردن صاحبش نه برا صدقه گذاشتم بمونه شاید باد برد جایی دیگه خیلی غم انگیزه ولی واقعیه این روزا...
-
ناهنجار
یکشنبه 3 اسفند 1404 19:24
کاش ی جایی بود بخاطر فشار روانی که ماها از آدمهای سمی دور برمون میگیریم ...بهمون پناهندگی میداد حالم بهم میخوره ازین مردمِ فرصت طلبِ مغز زیرناف قطعا فشار اقتصادی بی تاثیر بر شکوفا شدن ذات بد نیست
-
مشکل ژنتیکی
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:15
دیروز خیلی خسته بودم صبح زود اومده بودم کارگاه کارمم سنگین بود عصری هم اخبار و چک کردم دیدم معلوم نیست چی به چیه تصمیم گرفتم یکم زودتر بخوابم همین که چشام رو هم رفت از صدای بلند با یکهو بیدار شدم چیزی نبود آدم بیشعور همه جا پیدا میشه ترقه بود از الان رفتن پیشواز چارشنبه سوری :| خدایی پدر مادر اینا انگیزه شون چی بوده...
-
گلادیاتور
دوشنبه 27 بهمن 1404 16:24
ی وقتا توو سختی بودن ی وقتا زده شدن از وضع موجودت ی وقتا این تکرارِ، نشدن ها اصن این نتیجه گیری های بیهوده ات خودش میشه دلیل برا رشد کردنت اصن مسیر رشد همه چیز از سختی میگذره +نمیدونم چقدر یا تا کجاا فقط میدونم و دیدم هزارتا دونه علف و گیاه که زیر سنگ بودن،زیر فشار،توو تاریکی ریشه زدن از کنارا راه رو ادامه دادن و...
-
ته بد ذات بودن
دوشنبه 27 بهمن 1404 14:24
میدونی اصن خیلی چیزا به پول نیست من آدم ثروتمند میشناسم این بشر در اوج ثروت،فقط پول داره، فقیر از همه چیز هست و از بد ذات بودنش نهایت لذت رو میبره حتی از قدرتی که این پول ،بهش میده در راستای شرور بودنش استفاده میکنه نمیدونم به مرگ فک کرده ،یا فکر میکنه نمیدونم میدونه بلاخره ی روز میاد دستش به هیچی بند نیست شاید فکر...
-
مثلا متافیزیک
دوشنبه 27 بهمن 1404 03:02
ی آپشنی که خدا بهم داده اینه هرکی پشت سرم حرف میزنه به خوابم میاد حتی اگه اون آدم فامیلی باشه که سالی ی بارم نمیبینمش اینجور وقتا هرچی توو خواب دیدم رو توو نت گوشی مینویسم بعدش منتظر میشم ربط اون آدم و اومدنش به خوابم رو پیدا کنم اکثر وقتا ،چند روز بعدش یکی میاد میگه پیش فلانی بودیم (همون که به خوابم اومده) :))) اصن...
-
دوستی من با خدا
یکشنبه 19 بهمن 1404 22:56
اطمینان به خدا این شکلیه تا جای که شد تلاشت رو میکنی بعدش با اراده خودت همه چیزایی که در به در دنبالشی رو رها میکنی بقیه ش رو میسپری به خدا بعدش،خودت میبینی و میفهمی،هیچی زورکی نیست اصن یعقوب نبی چند سال با اشک و گریه سوخت از نبود پسرش یوسف مگه کور نشد درست اون لحظه که رها کرد و سپرد به خدا رسیدن و دیدن پسرش محقق شد...
-
درد تورم وسط کوچه بازار
پنجشنبه 16 بهمن 1404 14:14
خیلی وقت بود نرفته بودم آرایشگاه حسابی کلافگی از سر و روم میبارید بخاطر ترافیک و نبودن جا پارک تصمیم گرفتم با اسنپ برم و بیام موقع برگشت اکو پلاس زدم برا اولین بار ببینم چه فرقی داره ی رانا نو بود ،ی پسر سی ساله گفتم بهش شرمنده شما رو انداختیم توو ترافیک گفت نه بابا شغل من اینه من دردم اختلال اینترنت و جی پی اس هست از...
-
دیگه بسه!!!
چهارشنبه 15 بهمن 1404 11:54
این چند وقت ماها انقد خبر و روایت و تاریخ بالا پایین کردیم که اگه ازمون حمایت بشه قشنگ میتونیم بعنوان تحلیلگر مسائل خاورمیانه توو تلویزیون حاضر بشیم،نظر کارشناسی بدیم :| این چند وقت اگه اینجوری پای یادگرفتن هر مهارتی میرفتیم الان وضعمون چیز دیگه ای بود ...سیاست کار ما نیست !!!برگردید به زندگی خودتون من دلم برای...
-
لقمه حروم
دوشنبه 13 بهمن 1404 16:27
!!!امان از این مردم وانت باری رو دیدم قرار بود دوتا کاشی بزرگ ببره شهرستان مسیرش نهایت چهارساعت راه بود صاحب بار گفت ی لحظه امتحان کنیم با ماشین سواری من اگه بره با سواری ببرم ماشین رو آورد نزدیک همه چیز اوکی بود کافی بود پشتی صندلی عقب بخوابونه نهایت صندوق باز می مومد وانت بار به من گفت چیزی نگو من میگم نمیشه منصرفش...
-
انگار وسط فیلم سینمایی هستیم
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:54
همونقدر که بشر اولیه برای بقا و آرامشش به غار پناه میبرد ماها ،هم این روزها ...،زیستگاهمون شده فضای مجازی الکی میاییم و میریم حواسمونو پرت میکنیم واقعا هیچ جوره دلخوشی ایجاد نمیشه به ظاهر همه دارایی هایی داریم که میگه مثلا ثروتمندیم از دم دستی ها بگیر تا هرچیزی که قیمتش این روزها شنیدی شده ولی فقیر شدیم ،از شادی ،از...
-
دلخوشی
جمعه 10 بهمن 1404 19:57
میدونی برا من قبلا پیدا کردن رد شادی و دلخوشی شبیه ی موج رادیویی بود یک کوچولو،ولومش رو بالا پایین که میکردم دقیق میرفتم رو فرکانسش ولی الان دلخوشی شده شبیه همون پراکسی وکانفیگ که وصل نمیشه وصلم بشه ده هزار نفر همزمان چنگ انداختن،پینگش انقد بالاست که انتظارش، اون ی ذره امید به شادی رو هم ازم میگیره چه سخته پردازش مغزی...
-
حواست به خودت باشه
چهارشنبه 8 بهمن 1404 09:56
میدونی ،دیروز منم توو همین فکر و خیال ها بودم میگفتم چی میشه از هر خبری که خونده بودم ی تیکه رو کنار تصوراتم گذاشته بودم که سیاهی پیشش حرمت داشت به این فکر میکردم که قراره چجوری بمیرم یا بمیریم خب نوع مردنش خیلی مهمه :))) زدم بیرون،کنار اتوبان ی لحظه صدای خیلی بلندی اومد چشمام گرد شد ی کامیون ازین کمپرسی ها جدید یادش...
-
مثلا حرف حساب
سهشنبه 7 بهمن 1404 08:57
قبل تر ها ترجیحم این بود بجا سر زدن به اینستا و یوتوب صبحها ،حد فاصل جوش اومدن کتری ی چندتا وبلاگ بخونم ا ون موقع ها دیدن زندگی از چشم بقیه یک کیف دیگه ای داشت برا وضعیت فعلی ترجیحم بجا خوندن اخبار ازین خبرگزاری ها اونم اخباری که ی تیتر بی ربط به اصل ماجرا که به کل به ما و اینجا ربط نداره آخر کنجکاو میشی ببینی چیه...
-
ته تهش،اینه
دوشنبه 6 بهمن 1404 20:53
اینو ی چندباری توو هرجایی که وبلاگی داشتم نوشتم واقعا !!!آدمها نمی فهمند چی میگی وقتی باهاشون حرف میزنی فقط حرفهایی که دوس دارند رو میشنوند آخر سر هم فقط حرف خودشونو میزنند ی جورایی، بی تعارف ،بگم: هممون همینیم
-
پرنده
دوشنبه 6 بهمن 1404 18:40
میدونی زندگی هنوزم ادامه داره عصری دم غروب از کنار درخت کاج حیاط کارگاه رد که میشدم دیدم ی صدای پرنده میاد ی چیزی شبیه بلبل وایستادم عجیب بود چند ساله اینجام منتظر شدم تا صدا دوباره بیاد دقت کردم ی پرنده سیاه با نوک نارنجی بود که نور غروب رو چشماش برق میزد تنها بود توو اون سرما میون شاخ و برگ پوشیده کاج صداش صدای...
-
پرسه در دیوانگی
دوشنبه 6 بهمن 1404 11:44
ی جا خونده بودم وقتی پر میشی از حرف نگفته چه میدونم ناراحتی و غمُ فشار روانیُ ازین جور داستانها برو کوهی ،جایی ،داد بزن که آروم بشی خدایی وسط چله زمستون کدوم کوهی میشه رفت تازه بعد داد زدن خطر بهمن هم تهدیدت میکنه خلاصه که آروم بگیرید نگه دارید دم دمای غروب که هوا تاریک میشه بزنید اتوبان ی آهنگی پلی کنید که صداش گام...
-
پیریِ زود رس
یکشنبه 5 بهمن 1404 17:15
ی وقتا میگم اگه زندگی باز نشستگی داشت ماها بخاطر دچار شدن به بدترین نوعش همین وسطهای عمر، بخاطر سختی و مشقت زودتر از رده خارج میشدیم بدی کارکردن برا این قشر سرمایه دار هم اینه پرستیژ و تشکیلات و دم و دستکشون ی جوریه که خجالت میکشی بگی حساب مارو بده زنگ بزنی ،پیگیر بشی به زبون میان میگن چه خبرته به من زنگ میزنی ما...
-
موعظه و نصیحت
یکشنبه 5 بهمن 1404 13:59
صبح تصمیم گرفتم برم نون بخرم از من گله نکنید ی جورایی اینروزا این تصمیمِ جهادی همه ماهاست ی تعداد پیرمرد بودن خلاصه یک ساعتی یا حتی بیشتر منتظر موندم که نوبتم بشه ی تعداد بُریدن، این وسط رفتند نفر بعد من (ی پیرمرد)که آخرین نفر رو از من پرسیده بود گفت ی تعدادی رفتن بعد اینا تو کارتت رو بده بهش گفتم قبل من ی آقای مسنی...