خلاصه ای از گذر عمر در سرازیری زندگی

خلاصه ای از گذر عمر در سرازیری زندگی

تجربه های من،از زندگی کنار آدمها
خلاصه ای از گذر عمر در سرازیری زندگی

خلاصه ای از گذر عمر در سرازیری زندگی

تجربه های من،از زندگی کنار آدمها

مشکل ژنتیکی

دیروز خیلی خسته بودم صبح زود اومده بودم کارگاه

کارمم سنگین بود

عصری هم اخبار و چک کردم

دیدم معلوم نیست چی به چیه

تصمیم گرفتم یکم زودتر بخوابم

همین که چشام رو هم رفت

از صدای بلند

با یکهو بیدار شدم

چیزی نبود 

آدم بیشعور همه جا پیدا میشه

ترقه بود

از الان رفتن پیشواز چارشنبه سوری :|

خدایی پدر مادر اینا انگیزه شون چی بوده واسه تولیدشون

بری ریشه ای نگاه کنی،به نون شب محتاج هستند

بعد اینجور

توو این حال و هوای فکری مردم

ترقه در میکنند

درک نمیکنم

کاش ی آزمونی،آزمایشی،ی چکاپی بود

قبل ازدواج میگرفتند

اینایی که ژناشون مشکل داره رو از هفت ،جد آبادشون عقیم میکردند

ی وقتا میگم خداا ،اینا چیه

 ساختی،عجب صبری داری

گلادیاتور

ی وقتا توو سختی بودن

ی وقتا زده شدن از وضع موجودت

ی وقتا این تکرارِ، نشدن ها

اصن این نتیجه گیری های بیهوده ات

خودش میشه دلیل برا رشد کردنت

اصن مسیر رشد همه چیز از سختی میگذره

+نمیدونم چقدر یا تا کجاا

فقط میدونم و دیدم هزارتا دونه علف و گیاه که زیر سنگ بودن،زیر فشار،توو تاریکی ریشه زدن

از کنارا راه رو ادامه دادن

و بیرون زدن از خاک

خلاصه دست از زندگی نکشید

هر روز به کارهای معطوف به هدفتون رسیدگی کنید

تا جایی که بشه دووم بیارید

میگذره این دوران

فقط کسایی موفق میشن که دو دستی چسبیدن به هدفشون

اینایی که رها کردند جا میمونند

شاید سالها عقب بیوفتد


ته بد ذات بودن

میدونی

اصن خیلی چیزا به پول نیست

من آدم ثروتمند میشناسم

این بشر در اوج ثروت،فقط پول داره،فقیر از همه چیز هست

و از بد ذات بودنش نهایت لذت رو میبره

حتی از قدرتی که این پول ،بهش میده

در راستای شرور بودنش استفاده میکنه

نمیدونم به مرگ فک کرده ،یا فکر میکنه

نمیدونم میدونه بلاخره ی روز میاد

دستش به هیچی بند نیست

شاید فکر نمیکنه

 شاید  ی روز عین همه روزا میزنه بیرون ولی هیچ‌وقت برنمیگرده

توو کار خدا موندم

چرا اینا رو خلق کرده

شاید ساخته

 بشن‌ آیینه عبرت

هرچی هست

توو این حوالی

حتی کنار شمایی که این متن رو میخونی

حیف نون که هیچ

ی عده ای

حتی حیف اکسیژن هم هستند

ولی خب 

خداست دیگه

خودش بهتر میدونه 


در کل خوبه که مرگ وجود داره

اگه نبود

اگه هیچ وقت سر زده نمیومد

این جماعت خون همه رو توو شیشه میکردند


مثلا متافیزیک

ی آپشنی که خدا بهم داده اینه

هرکی پشت سرم حرف میزنه به خوابم میاد

حتی اگه اون آدم فامیلی باشه که سالی ی بارم

نمیبینمش

اینجور وقتا هرچی توو خواب دیدم رو توو نت گوشی مینویسم

بعدش منتظر میشم ربط اون آدم و اومدنش به خوابم رو پیدا کنم

اکثر وقتا ،چند روز بعدش یکی میاد میگه پیش فلانی بودیم (همون که به خوابم اومده)

:)))


اصن قدیس کی بودم من ؟؟؟؟!!!(ساعت نزدیک سه شب من بعد دیدن ی خواب و در حال پرسیدن این سوال از خودم)



ی بارم واسه ی وبلاگ که همه هم و غمشون بچه بود ولی بعد چند سال ازدواج بچه دار نمیشدن و نالان و گریان بودن

ی کامنت خیلی بلند نوشتم از فامیلها که بعد ده سال خدا بهشون بچه داد گفتم از هزار جور چیزای این شکلی که

که امید رو زنده نگه داره ؛ توو قلبشون

فرداش خواب ی خانوم چادری رو دیدم

خواب عجیب غریبی بود

رفتم وبلاگشون دیدم جواب دادن

ی جورایی ی ارتباط متا فیزیکی دارم با روح آدمها

دلیلشم

به نظرم

کمتر قاطی شدن با آدمها و صحبت کردن باهاشون هست

مثلا حضرت زکریا روزه سخن گرفت!!

واقعا سکوت و حرف نزدن،قاطی نشدن با آدمهای منفی

روح رو سبک میکنه


+قبلترها روحم سبک تر بود

الان منم زمینی شدم



+ اینم یادم افتاد ی سری اخلاق گند دارم باید بشینم اینارو حل کنم

+ ناجور آزارم میدن

+ همشونم از واکنش به  بد بودن بقیه پدیدار میشن

+ باید خودمو بروز کنم

دوستی من با خدا

اطمینان به خدا این شکلیه

تا جای که شد تلاشت رو میکنی

بعدش با اراده خودت

 همه چیزایی که در به در دنبالشی

رو رها میکنی

بقیه ش رو میسپری به خدا

بعدش،خودت میبینی و میفهمی،هیچی زورکی نیست

اصن یعقوب نبی چند سال با اشک و گریه سوخت از نبود پسرش یوسف

مگه کور نشد

درست اون لحظه که رها کرد و سپرد به خدا

رسیدن و دیدن پسرش محقق شد

میتونه تلاش و رها کردن

 واسه یکی عشق عاشقی باشه

یکی  خونه

ماشین 

ازدواج

کار

یا پول باشه

دارم میگم همه تلاشتونو بکنید

از خدا هم کمک بخوایید

دیگه دیدید از توانتون خارجه بسپرید به خدا

میبینید که خدا چه ها میکنه براتون

+وسط گرفتاری های زندگیم باز امروز دیدم خدا چقد دوستم داره،تنها بدی من اینه بنده خوبی براش نیستم و این گناه کمی نیست!!!



همینجوری نوشت :

+امروز ی پیرمردی،ی کار کوچیک داشت اومده بود کارکاه گفت برام انجام بده بهش گفتم واقعا مربوط به شغل من نیست

چندتا راهکار دادم

گفت منو جای دیگه نفرست

خلاصه گفتم بخدا برا من کلی دردسر داره

 برگشت که بره،گفت آدم خوش اخلاقی هستی میدونم اگه میشد حتما خلش میکردی،گفت من از برخوردت فهمیدم

تشکر کردم ،و خیلی ناراحت شدم که نشد براش کاری انجام بدم

شاید کار درست این بود،بخاطر شریف بودنش،همه دردسرها رو به جون میخریدم که راضی بره،نمیدونم!!!