والا من میگم اگه اینترانت هست
باید کنتور نمینداخت
نه اینکه آدم ،چند روز پیش بسته زده باشه الان بگه ۸۵ درصد رو مصرف کردی
موندم چجوری حساب کردن قبلا اینجوری ته نمیکشید
احساس میکنم اینجوری پیش بره
برمیگردیم به دورانی که سرخ پوستا با دود ارتباط برقرار میکردند
اگه قبلا با اینترنت دنیا ی دهکده کوچیک بود
با حسی که الان دارم
احساس میکنم اهل ی قبیله پشت کوهی،توو دهات پایین افریقا هستم
اونجا که که میمون شکار میکردند
آاره،همونجا....
شریک بودن توو خوردن لواشک های فسقلی
اونم
لواشکهای خونگی،با ترکیب مزه و عطر زردآلو و آلو بخارا وآلبالو
میتونه یکی از دلچسب ترین کارهای زندگیم باشه
+اینا(فسقلی و مادرش )لواشک رو عین نون سنگک لقمه میکنند و قورت میدن،حتی دانیاسور ها هم اینجوری نبودن :)
ولی من
ی تیکه کوچیک بر میدارم میگیرم جلو نور چراغ
کلی خیره میشم ،بعد شبیه آبنبات مزه مزه میکنم
+این آهسته زنده بودن رو دوست دارم
کنار همه این دلخوشی های کوچیک و دم دستی
همه قشنگی زندگیم
به اینه
میدونم خدا هوامو داره...
نیازی به امتحان کردنش ندارم
مبدونم میبینه
+انقد دغدغه دارم
انقد حرف نگفتی دارم
میدونم که میدونه
+این وصل بودنو دوس دارم حتی ته این قهقرا...
فسقلی دیروز اون چار پایه چوبی که براش ساختم رو گذاشته بود زیر پاش
و برا اولین با ظرف میشست :)))
ی جوری کیف میکرد که انگار بهترین کاردنیاست :))
گفت بابا لیوان تورو قشنگ شستم
دستهای کوچیکش به ته لیوان میرسه
قشنگ برق انداخته بود :))
احساس میکنم
این روزها هممون بغل لازمیم
ازین بغلها که فسقلی میگه «بغلِ درست حسابی»
منظورش اینجوریه
بپره بغل من
دستاشو بندازه دور گردنم
پاهاشم حلقه کنه دور کمرم
بعد دستاشو انقد محکم فشار بده که من نفسم بند بیاد :)))
+دخترم تقریبا ۵ سالشه،دلیل شادی و زنده بودن منه
+بقول اون وبلاگ نویسه قند منه :)))
+ی چیزیم بگم ته تهش تلخی های زندگی هم میشه دل بست به اون کور سوی امید
منم حال روحیم خوب نیست،کسب و کارم رو هواست عین خیلی ها
ولی ترجیح میدم از شادی بنویسم حتی کم ،حتی کوتاه
فسقلی همچنان دنبال بازی هست ولی من خیلی بی حوصله ام
دیگه ی وقتا میاد منو میزنه میگه بابا چرا با من بازی نمیکنی
احساس میکنم همه داخل کما رفتیم
به هیچ جا وصل نیستیم
بی خبریم
دلخوشی هامون رنگ باختن
رنگ لبخند از صورت هممون افتاده
ولی من نمیخوام اینجوری باشم
من نمیخوام غم ریشه کنه توو قلبم
نمیدونم چی پیش میاد
برگردم خونه
اگه فکر و خیال حوصله ای برام بذاره
دل میدم به فسقلی
دوباره اسبش میشم
رو کولم سوارش میکنم
هرکاری میکنم که بخنده
+کاش دنیای ما آدم بزرگها هم عین دنیای بچه ها بود...
+ این روزهای لعنتی رو دوست ندارم
وضعیت کسب وکار تعریفی نداره
گرونی بیداد میکنه
شبیه ی کابوس کشدار شده