فسقلی از بین اسباب بازی های دوران نیم وجبی بودنش
رفته اون چرخ پلاستیکی هست باهاش راه میری صدا موتور میده رو ،آورده!!!
دیدم باهاش میاد و میره صدا نداره
ی در بطری شیر رو برداشتم
شبیه ی دندانه برش دادم با چسب محکم کردم رو قسمت دنده ای چرخش که وقتی درگیر میشه صدا بده
تست کردم دیدم ،آاره جواب داده فکرم
برا اون یکی طرفش هم ی دونه درست کردم
الان
صدا موتور گازی امونمون رو بریده :)))
فسقلی با خنده از اون سر خونه با چرخش میاد و میره ،فرار کنان
:)) فقط میگه بابا توو ی نابغه ای
:))) خلاصه این منم که خیز ورداشتم واسه ثبت اختراع +
+چقد خوبه قهرمان زندگی ی آدم بودن
چقدر خوبه پدر بودن+
چقدر خوبه شادی رو به آدم هدیه دادن+
عصری موقع برگشتن به خونه برا فسقلی آبنبات/تافی ژله ای ها خریدم
منهای شام
ی نیم ساعت پیش نون بربری با پنیر خامه ای هم خورده
الان که وقت خوابش هست
از ذهنش رد شده خوراکی دیگه هم هست
:میگه من گشنمه
صدای قار و قور شکممو بشنوید
بعد خودش صدا درمیاره
خلاصه ول نکرد تا به هدفش رسید :)))
کاش برا ما آدم بزرگا هم خواسته هامون انقد راحت شدنی بودن+
تا همین دیروز که پروفایل اینجا رو از بیرون ندیده بودم
پبش خودم
اصلا
فک نمیکردم که ۳۶ سالمه
آاره،از نصف بیشتر رو رد کردم...
غم انگیزه ،قبول دارم
تنها قابلیتی که این اواخر حس میکنم بهم اضافه شده
اینه
دیگه اگه چیزی یا حرفی که باب میلم نباشه
واکنش نشون نمیدم
سکوت میکنم.از خدا میخوام اون لحظه کمکم کنه
قبلنا اینجوری نبودم
احتمالا اقتضای پا به سن گذاشتن باشه
+هرچی هست اینجوری بودنو دوس دارم
من قرار نیست کسی رو هدایت کنم
فسقلی نامه نوشتن رو نمیدونم از کجا یاد گرفته
هر چند وقت ی بار
دستورات ملوکانه ش رو میگه به کاتب اعظم(مامانش) که براش بنویسه
و بعدش کنج کاغذ نقاشی میکشه
ی امضا شبیه نقی معمولی میندازه تنگش
شب که میام خونه،نامه رو میاره تحویل میده
عموما محتوای نامه سرشار از عشق و محبت هست
با این مضمون
سلام بابا
خسته نباشی
بابا خیلی دوستت دارم
برام چیپس و لپ لپ بخر :)))
+خلوص نیتش رو در دوس داشتنم ،دیدید :)))
+باباها غول چراغ جادوی دختراشون هستند
+نامه دیشب،داخل جیب کاپشنم ،قد ی قوطی کبریت هست
و همچنان شامل درخواستهایی برا خرید خوردنی :)))
+به این فکر میکنم چرا ما راز و نیازامون با خدا این شکلی نیست
چرا هیچ وقت نمیگیم خدایا خیلی دوستت دارم
فلان چیز رو میخوام :)))
این بار امتحان میکنم...
میدونی
فسقلی ی عادتی داره صبح به محض اینکه چشاشو باز میکنه حس کنه من خونه هستم
بلند بلند
صدا میزنه بابااا بابااااا
تازه ی وقتایی از کارتون کریس و مارتین این تیکه «داداش »رو یاد کرفته بود
صبحا داد میزد باباا ،داداش بیاا ،باباا داداش بیاا :))))
اوایل همین که صدا میزد وسط صبحونه هم بود پا میشدم میرفتم
همین که در اتاقو باز میکردم چشاشو زورکی میبست
که مثلا من خوابیدم
منم میگفتم اینا که خوابن
همین که چشم وا میکرد بوسش میکردم
میگفتم بخواب زوده
اون روز صبح لحظه ی آخر که میومدم
فسقلی با چشمای خواب آلو
در اتاقو باز کرد
گفت بابا بوس و بغل یادت رفته
اومد جلو محکم لپاشو ماچ کردم(احساس میکنم گفتن ماچ غنی تر از بوس هستش) بغلش کردم
گفتم برو بخواب سردِ هوا...
رفت وباز برگشت گفت بابا بیا
خم شدم
دو طرف صورتمو بوسید و بعدش پیشونیم :)))
+اصن اینجور دوس داشته شدن خودشم،ناشتا و کله سحر
انرژیش از هر کله پاچه و مکمل و اسمس واریزی هم بیشتره :))