-
افتخار
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:34
اگه گینس مدال دسته جمعی داشت ماها ی مدال خاک خورده داشتیم اونم برای جون سخت ترین بودن هیچ دلم نمیخواد روزگاری باشه تازه اگه تهش منم باشم بخوام بگم شما یادتون نمیاد ی زمانی اینجوری بود ولی غمتون نباشه خدا هست
-
درونگرایی
شنبه 4 بهمن 1404 22:37
بدی زیادی درونگرا بودن اینه که توو فکرت کیلومترها دور میشی از مرز زمان میگذری انقدر میری و میری که فکرات میشه ی کلاف سردرگمِ بی سر و ته کلافه میشی بخودت میایی یکهو ،سرت سنگینی میکنه رو تنت خسته میشی خسته از ی پردازش سنگین... ولی همیشه ضعف درک شدن حس میشه هیشکی نمیتونه بفهمه چی توو سرت میگذره.... اینجور وقتابرا من فقط...
-
خسته ام...
شنبه 4 بهمن 1404 18:49
توو صف بنزین بودم ی پرایدی از بغل تا دید نیمچه فاصله ای ایجاد شده خودشو چپوند توو صف ماشینهای قبل و بعد تا شد نخواستند بهش راه بدند ولی ماشینش آشو لاش بود ی جوری گاز میداد که خودش بره جلو پمپ کم موند بهم بخورن واقعا ملت بیشعوری داریم صف بنزین رو بگم صف نونوایی رو بگم صف زهرماری رو بگم اصلا چرا ما انقد توو صفیم چرا...
-
حرف ساده
شنبه 4 بهمن 1404 18:35
زندگی انعکاس رفتار ماهاست بخوای حال یکی رو بگیری حال خودت گرفته میشه بخوای شادی رو به یکی بدی شادی به زندگی خودت میاد حرف ساده ای بود که گفتم ...ولی خوش به سعادت اینایی که میفهمند -
-
نتیجه گیری
پنجشنبه 2 بهمن 1404 23:10
شاید کار درستی نباشه اینکه از آدمها نتیجه گیری کرد ولی تنها راه کنار اومدن با این جماعت همینه اینکه بدونی نباید پیش فلانی دهنتو باز کنی چون میدونی لب باز کردن همانا و پخش شدن حرفات همانا اینکه پیش اون یکی نباید حرف دلت رو میزدی ؛زدی و بعدا بر علیه ت استفاده شده اینکه نباید با فلان آدم صمیمی بشی چون باز وسط پسر خاله...
-
غصه ی فردا
پنجشنبه 2 بهمن 1404 19:01
پیرمرد روستایی (مشغول کار)، که پای سوال،جواب خبرنگار ایستاده بود،با حوصله دونه ب دونه ؛ سوالات رو جواب میداد از گذشته های دور حرف میزد حرف،حرفِ قلعه ای ؛تاریخی بود خبرنگار: گفت میتونم الان برم اونجا،مرد روستایی گفت بالای کوه هست،الان برفیه،باید چند وقت دیگه بیایید خبرنگار: پس ی چند وقت دیگه میام باهم بریم...
-
نیمه شب
پنجشنبه 2 بهمن 1404 03:47
من نمیگم پس انداز بده ،نه اینکه تمام فک رو ذکرت این پاشه هرچی در میاری ذخیره کنی برا روز مبادا اینکه توو جوونی دهن و چشمتو ببندی چیزی نخری،نخوری،نپوشی دل ببندی به انتهای زندگی تمام عمر رو با وحشت نداری و قحطی بگذرونی اصلا فکر جالبی نیست ته قصه هیشکی که معلوم نیست از زنده بودنتون نهایت استفاده رو ببرید سر پیری حتی جونی...
-
فلج مغزی
چهارشنبه 1 بهمن 1404 21:50
زیاد که فکر میکنم میبینم آدمها میتونند بهترین خودشون باشند فقط این وسط ،ی سریا هستند دانسته و حتی ژنتیکی از احمق موندنشون لذت میبرند +کاش معلولیت محدودیت نیست!!! برا آدمهایی که مغز ندارن هم کاربردی بود :|
-
دردِ مشترک
چهارشنبه 1 بهمن 1404 13:14
واقعیت واریزی پول به حساب برای این روزهای ماها شبیه دود و بوی اون جیگرکی کنار جاده ست از کنارش رد میشی بوش میپیچه توو ماشین حسش میکنی یکم دورتر که میشی هیچ ردی ازش نمیمونه!!! این روزها پول انقدر بی ارزش شده !!! که حتی نمیشه دل خوش کرد به داشتنش پول واریز شد ی دقیقه بعدش ،زدم برا اجاره عمیق فکر کنی خیلی غم انگیزه :|...
-
بخشنده بودن
چهارشنبه 1 بهمن 1404 11:31
قبلا ی حرفی رو بین مردم از قدیمی ها شنیده بودم و اون این بود وقتی ی آدم توو اوج ثروت ورشکست میشه یا دارایی ش رو از دست میده تا هفت سال توو دلش همون آدم غنی و دست و دلباز میمونه و برعکسش اونی که فقیر بوده و یهو ثروتمند شده چه میدونم ارثی بهش رسیده ،ازجایی پولی به دستش رسیده تا هفت سال دست از زندگی گدا صفتانه اش بر...
-
ارزش
سهشنبه 30 دی 1404 16:38
بقول این اساتید اینستاگرام ارزشمند ترین دارایی ی آدم عمرش هست واقعا حیف ماها که عمرمونو هر روز سر چیزای الکی هدر میدیم همین چرخیدن پای این باریکه اینترنت که بازه، هم خودش ی جور هدر دادن عمر هست + ی کنتور بندازید هر دقیقه ی دکتر یا ی وکیل یا ی کارخونه چند میوفته خواهشا برا وقت خودتون ارزش قائل باشید به بیهودگی سر نکنید
-
پرستیژ
سهشنبه 30 دی 1404 12:08
قبلا هم براش کار کردم به حد یقین باور داشتم که دوباره موقع پول دادن منو میرقصونه اون روز اومده میگم بهش مهندس حساب مارو پرداخت میکنی بعد سفارش رو تحویل میگیری میگه چقدره مگه میگن فلان میگه مبلغی نیست میگم چون مبلغی نیست از الان میگم قبل شروع و حین و اتمامش و حتی تحویل چندبار یادآوری کردم هربار ی چیزی گفت و الآن همین...
-
دستفروش
دوشنبه 29 دی 1404 15:23
وسط سر و صدای کارگاه ی صدای تقه ای اومد اومدم بیرون دیدم باز ی خانمی کری یر به دست اومده میگه سوغات دارم بخرید(ازین کیک و کلوچه های بسته بندی شده) تا قبل از این توو این سبک کتاب میاوردن با دست اشاره کردم نه ممنون دیدم ول کن نیست آقا ی دونه بخر گفتم من برا وقتتون ارزش قائلم واقعا نمیخوام چیزی بخرم دست کرد تو چرخ دستیش...
-
مثلا همین جوری
دوشنبه 29 دی 1404 11:27
صبح که میومدم کارگاه ی نمه برف از دیشب اومده فک کن دو سه سانت ی مسیری باید میرفتم که برسم به راه اصلیم متاسفانه عزیزان راهداری هیچ کاری انجام نداده بودن خیابون عین شیشه بود همه با دنده سنگین میرفتن منم ی آهنگ ملایم پخش کردم ولوم رو بردم بالا و از ی صبح برفی خلوت داشتم نهایت لذت رو میبردم ناگهان ی پراید سوار تازه نفس...
-
مثلا درس زندگی
یکشنبه 28 دی 1404 22:54
باید بگم فقط آدمهای احمق توو زندگیشون دنبال معجزه هستند هیچ نجات دهنده ای اون بیرون نیست ته ته بدبختی ها چه میدونم افتادنها عقب موندنها اصن اوج نداری و نرسدن و غم وغصه ها درست اون لحظه تموم میشه که خودت تصمیم بگیری بایستی چهمیدونم بسازی بخواهی یا حتی برسی فقط باید خودت بخوای تا نخوایی اوضاع !!!همینی که هست ،نیست...
-
قهرمان بودن
شنبه 27 دی 1404 18:59
فسقلی از بین اسباب بازی های دوران نیم وجبی بودنش رفته اون چرخ پلاستیکی هست باهاش راه میری صدا موتور میده رو ،آورده!!! دیدم باهاش میاد و میره صدا نداره ی در بطری شیر رو برداشتم شبیه ی دندانه برش دادم با چسب محکم کردم رو قسمت دنده ای چرخش که وقتی درگیر میشه صدا بده تست کردم دیدم ،آاره جواب داده فکرم برا اون یکی طرفش هم...
-
شکموی باهوش
چهارشنبه 24 دی 1404 22:34
عصری موقع برگشتن به خونه برا فسقلی آبنبات/تافی ژله ای ها خریدم منهای شام ی نیم ساعت پیش نون بربری با پنیر خامه ای هم خورده الان که وقت خوابش هست از ذهنش رد شده خوراکی دیگه هم هست :میگه من گشنمه صدای قار و قور شکممو بشنوید بعد خودش صدا درمیاره خلاصه ول نکرد تا به هدفش رسید :))) کاش برا ما آدم بزرگا هم خواسته هامون انقد...
-
پیریِ زود رس
چهارشنبه 24 دی 1404 22:16
تا همین دیروز که پروفایل اینجا رو از بیرون ندیده بودم پبش خودم اصلا فک نمیکردم که ۳۶ سالمه آاره،از نصف بیشتر رو رد کردم... غم انگیزه ،قبول دارم تنها قابلیتی که این اواخر حس میکنم بهم اضافه شده اینه دیگه اگه چیزی یا حرفی که باب میلم نباشه واکنش نشون نمیدم سکوت میکنم.از خدا میخوام اون لحظه کمکم کنه قبلنا اینجوری نبودم...
-
نامه
چهارشنبه 24 دی 1404 11:48
فسقلی نامه نوشتن رو نمیدونم از کجا یاد گرفته هر چند وقت ی بار دستورات ملوکانه ش رو میگه به کاتب اعظم(مامانش) که براش بنویسه و بعدش کنج کاغذ نقاشی میکشه ی امضا شبیه نقی معمولی میندازه تنگش شب که میام خونه،نامه رو میاره تحویل میده عموما محتوای نامه سرشار از عشق و محبت هست با این مضمون سلام بابا خسته نباشی بابا خیلی...
-
دوس داشتن ناشتا
چهارشنبه 24 دی 1404 11:24
میدونی فسقلی ی عادتی داره صبح به محض اینکه چشاشو باز میکنه حس کنه من خونه هستم بلند بلند صدا میزنه بابااا بابااااا تازه ی وقتایی از کارتون کریس و مارتین این تیکه «داداش »رو یاد کرفته بود صبحا داد میزد باباا ،داداش بیاا ،باباا داداش بیاا :)))) اوایل همین که صدا میزد وسط صبحونه هم بود پا میشدم میرفتم همین که در اتاقو...
-
سَر گردنه...
سهشنبه 23 دی 1404 09:55
والا من میگم اگه اینترانت هست باید کنتور نمینداخت نه اینکه آدم ،چند روز پیش بسته زده باشه الان بگه ۸۵ درصد رو مصرف کردی موندم چجوری حساب کردن قبلا اینجوری ته نمیکشید احساس میکنم اینجوری پیش بره برمیگردیم به دورانی که سرخ پوستا با دود ارتباط برقرار میکردند اگه قبلا با اینترنت دنیا ی دهکده کوچیک بود با حسی که الان دارم...
-
مزه ی تابستان
یکشنبه 21 دی 1404 19:18
شریک بودن توو خوردن لواشک های فسقلی اونم لواشکهای خونگی،با ترکیب مزه و عطر زردآلو و آلو بخارا وآلبالو میتونه یکی از دلچسب ترین کارهای زندگیم باشه +اینا(فسقلی و مادرش )لواشک رو عین نون سنگک لقمه میکنند و قورت میدن،حتی دانیاسور ها هم اینجوری نبودن :) ولی من ی تیکه کوچیک بر میدارم میگیرم جلو نور چراغ کلی خیره میشم ،بعد...
-
خدای من
یکشنبه 21 دی 1404 18:58
همه قشنگی زندگیم به اینه میدونم خدا هوامو داره... نیازی به امتحان کردنش ندارم مبدونم میبینه +انقد دغدغه دارم انقد حرف نگفتی دارم میدونم که میدونه +این وصل بودنو دوس دارم حتی ته این قهقرا...
-
بغل لازم
یکشنبه 21 دی 1404 16:04
فسقلی دیروز اون چار پایه چوبی که براش ساختم رو گذاشته بود زیر پاش و برا اولین با ظرف میشست :))) ی جوری کیف میکرد که انگار بهترین کاردنیاست :)) گفت بابا لیوان تورو قشنگ شستم دستهای کوچیکش به ته لیوان میرسه قشنگ برق انداخته بود :)) احساس میکنم این روزها هممون بغل لازمیم ازین بغلها که فسقلی میگه «بغلِ درست حسابی» منظورش...
-
درونگرایی
یکشنبه 21 دی 1404 14:53
فسقلی همچنان دنبال بازی هست ولی من خیلی بی حوصله ام دیگه ی وقتا میاد منو میزنه میگه بابا چرا با من بازی نمیکنی احساس میکنم همه داخل کما رفتیم به هیچ جا وصل نیستیم بی خبریم دلخوشی هامون رنگ باختن رنگ لبخند از صورت هممون افتاده ولی من نمیخوام اینجوری باشم من نمیخوام غم ریشه کنه توو قلبم نمیدونم چی پیش میاد برگردم خونه...
-
ی شروع دیگه
یکشنبه 21 دی 1404 14:42
سلام :) ی چند وقت بلاگفا نبودم الان که برگشتم به هیچی دسترسی ندارم تصمیم دارم ی مدت اینجا فعال باشم +هنوزم میشه قشنگی های زندگی رو دید...